سامانه اطلاع رساني و آگاه سازِي                                                                سايت مهتاب ما ، سايت زندگي

                                           

             زندگي هيچ ارزشي ندارد ، ولي هيچ چيز ارزش زندگي را ندارد.

                                                                                                         آندره مالرو (متفكر ، نويسنده و سياستمدار فرانسوي)

       مقالات فارسي

 

 

                                                                                                                                      

نگاهي از درون

بهاءالدين خرمشاهي

 

يادداشت مدير سايت

در كتاب شناخت بيماري‌‌هاي رواني، به قلم دكتر احمد جليلي، كه نشر قطره به بازار نشر فرستاده است، مقاله‌اي آمده به قلم استاد بهاءالدين خرمشاهي. خواندن اين مقاله را به كاربران سايت مهتاب‌ما توصيه مي‌‌كنم. امّا پيش از نوشتة استاد خرمشاهي،‌ يادداشتي در كتاب آمده به قلم دكتر احمد جليلي كه ابتدا آن را مي‌خوانيد و بعد نوشتة استاد خرمشاهي را.

ع. م.

يكي از مشكلات و موانع ارتقاء بهداشت رواني و بهداشت عمومي، مسئلة انگ نهادن بر بيماران است. بيماران و خانوادة آن‌ها هميشه از اين‌كه در جامعه به آن‌ها به چشم ديگري نگاه شود رنج مي‌برند و يكي از دلايل عدم مراجعة به موقع براي درمان بيماران، باورهاي باطني است كه دربارة مفهوم بيمار رواني در ذهن مردم ايجاد شده است، و يكي از اهداف روان‌پزشكان و همة‌كساني كه در امر بهداشت رواني دستي از نزديك بر آتش دارند، مبارزه با انگ‌نهادن بر بيماران است. مهم‌ترين گام در اين زمينه اين است كه واقعيت بيماري‌‌ها را به جامعه بشناسانيم. افراد جامعه بايد بدانند كه بيماري‌هاي رواني هم، مانند ساير بيماري‌ها، منشأ عضوي دارند و ابتلا به آن‌ها براي مبتلايان و خانواده‌هاي‌شان عار و ننگ نيست.

در ماه مي گذشته در يكصد و چندمين همايش انجمن روان‌پزشكان آمريكا يكي از سخنرانان، پروفسور «جان‌نش» بود. پروفسور «نش» در سال 1960 جايزة‌ نوبل رياضيات را دريافت كرد و بعدها بر مبناي زندگي او كتابي به نام «ذهن‌ زيبا» نوشته شد و اين كتاب به صورت فيلم درآمد و چند جايزة اسكار را از آن خود كرد. نكتة اصلي اين است كه پروفسور «جان‌ نش» مبتلا به وخيم‌ترين بيماري رواني يعني اسكيزوفرني است و آن فيلم فراز و فرودهاي زندگي او را از سير درمان و برنده شدن جايزة نوبل حكايت مي‌كند.

 

 

 صفحه اصلي

 دربارۀ ما

 دربارۀ مهتاب ميرزايي

 جايزۀ مهتاب ميرزايي

 مقاله هاي فارسي

 مقاله‌هاي‌غير‌‌‌‌‌‌‌‌فارسي

 پزشكان متخصص

 خبرهاي علمي

 پرسش و پاسخ

 معرفي كتاب

 نظريات شما

 پيوند ها

 ارتباط با ما

 

  سخنراني پروفسور «نش» در انجمن روان‌پزشكان آمريكا، گذشته از محتواي آن، كه نشان‌دهندة نگرش علمي ايشان به بيماري‌هاي رواني‌ بود، يك پيام بي‌نظير و ارزشمند را با خود داشت و آن اين كه ابتلا به اين بيماري عيب نيست و آدم مي‌تواند بيمار رواني باشد و جايزة نوبل را هم بگيرد. و در يك سالن ده هزار نفري در حضور روان‌پزشكان و رسانه‌هاي جهان بايستد و بگويد كه من به اسكيزوفرني مبتلا بوده‌ام و درمان شده‌ام.

جناب آقاي فياضي نوشته‌اي از استاد بهاءالدين خرمشاهي را كه يكي از سرآمدان نويسندگان و محققين معاصر ايران هستند به اينجانب دادند، كه در مورد بيماري افسردگي دو قطبي به خوبي بحث كرده بودند و در كنار اين بحث عالمانه با انتخاب عنوان «نگاهي از درون»‌شرح داده بودند كه خود ايشان نيز به افسردگي دوقطبي مبتلا هستند. ديدن اين مقاله مرا بسيار شادمان كرد و در جهت انگ‌زدايي از بيماران آن را اقدامي هم رديف كار پروفسور «جان‌ نش» و بلكه برتر از آن دانستم چون پروفسور «نش» در جامعة امريكا كه مسئلة ‌انگ نهادن كمتر از ايران مطرح است به آن اقدام دست زد، و استاد بهاءالدين خرمشاهي، محقق نويسنده، مترجم و شاعر گران‌قدر معاصر، درجامعه‌اي كه هنوز بسياري از رودربايستي‌ها مطرح است به اين عمل شجاعانه دست زده‌اند. به همين جهت از ايشان خواستم و از استاد اجازه گرفتم كه اين مقاله كه از هر جهت نقطة عطفي در كار انگ‌زدايي است زينت‌بخش اين كتاب مختصر گردد. باشد كه هر چه زودتر سطح دانش جامعه به اندازه‌اي برسد كه مردم نگرش صحيحي از بيماري‌هاي رواني داشته باشند و بيماري هيچ‌كس، به علت تعلل و ملاحظه‌ كاري خود و اطرافيانش، در عدم مراجعة به موقع به پزشك مزمن نشود.

دكتر احمد جليلي

 

نگاهي از درون

«افسردگي» از ديد استاد بهاءالدين خرمشاهي

افسردگي بعد از اضطراب، يا دلهره/ دلشوره كه همه مي‌توانند موقّت يا ماندگار باشند. شايع‌ترين بيماري يا اختلال رواني در روزگار ماست. قدمت آن بيش از آن است كه تصور شود، همچنين وسعت آن. بقراط و حكما و اطباي باستان آن را با عنوان ماليخوليا كه صورت تخريب يافتة ملنكولياست ‍]خط سياه = سودا] مي شناخته‌اند. در قديم هم پزشكان و هم مردم به انسان‌هاي افسرده سوادوي/ سودايي مزاج مي‌گفتند.

افسردگي با افشردگي و در نهايت «فشار»هم‌ريشه است. معادل عربي قديمي/ عرفاني آن هم «قبض» (در مقابل بسط) است. معادل انگليسي آن depression نيز ازprees (فشردن)، و pressure (فشار) آمده است.

افسردگي، يك حال يا حالت‌رواني يا عارضه‌اي در خُلق و خوست كه علائم يا لوازم آن عبارتنداز: اندوه، نداشتن حس و حركت يا تحرك عادي، نداشتن روحيه و حوصله و تمركز، كاهش شور و شوق و ذوق زندگي، كمرنگ‌شدن انگيزه‌ها، ارزش‌ها و در يك كلام نداشتن اشتها به زندگي است. گسترده‌تر هم مي‌توان از اين نشانگان ياد كرد: نااميدي، بي‌توجهي به آينده، افتادن در دام انديشه‌ها و نيم ـ انديشه‌ها و خاطرات ناخوش و ناخوشايند گذشته، بدبيني، كاهش عزّت نفس و اعتماد به نفس، دست‌كم گرفتن خود و بي‌‌اعتبار شمردنِ داشته‌ها و دستاوردها، فقدانِ دل‌زندگي و سرزندگي، احساس دلمردگي (آري مُردگي دل)، كندي حركات ذهني علاوه بر كاهش جُنب و جوش جسمي، از دست دادن اشتها به غذا، كاسته شدن ميل يا حتي نيروي جنسي، و نيز اختلال در خواب يا گرفتار شدن به بي‌خوابي. چنين است كه افسردگي جدّي است و بايد درمان آن جدّي گرفته شود؛ و دريغا كه با همة پيشرفت علوم رفتاري و روان‌شناختي كه شامل روان‌پزشكي و روان‌‌درماني نيز هست، با آنكه مي‌توان از شدّت و مدّت و احتمالاً بازگشت و تكرار حملات آن كاست، اما درمان قطعي و قاطع، و براي همه يكسان ندارد.

دربارة منشأ اين بيماري پيچيده و چند علتي و پردامنه و مجموعه‌وار، حدس‌هاي علمي مهمي زده‌اند. في‌المثل براي آن خاستگاه توارثي (هم) قائل شده‌اند. اما ژن يا ژن‌هاي خاصي براي آن نيافته‌اند. ولي در هر حال جنبة ارثي داشتن آن، به مشاهده و سپس تجربه و نهايت اذعان علمي رسيده است.

منشأ محيطي هم دارد. ضربه‌هاي عصبي ـ رواني كه حتي در زمان جنين بودن و يا در ايام نوزادگي،‌ يا خردسالي، يا نوجواني به فردي وارد شده؛ دچار شدن به بيماري‌هايي كه جنبة روان ـ تني دارد، فقر غذايي/ تغديه، ناكامي‌ها و حوادث تلخ مانند شكست خوردن در عشق، يا از دست دادن عزيزان، نيز شكست يا ناكامي يا ورشكستگي در كار يا برنامه‌اي كه از حد شغل عادي فراتر است، تا زندگي در مناطق سردسير همه و همه مي‌توانند به صورت فردي يا جمعي، با نظر به زمينة ارثي (تباري) و توارثي (ژنتيك) در بروز افسردگي مؤثر باشند. و پژوهشگران يكايك و همة اين عوامل را با درجة تأثير‌گذاري آن‌ها بررسي كرده‌‌اند.

يكي از مهم‌ترين و گرچه شايع‌ترين دردها و دردمندي‌هاي انساني از دست دادن عزيزان است، كه خود درجاتي دارد. تحمل از دست دادن پدر (و) مادر پير، كه به مرگ طبيعي و بر اثر كهنسالي و كهولت درگذشته‌اند، البته از تحمل از دست دادن فرزند ـ و هرچه جوان‌تر و ناگهاني‌تر تلخ‌تر ـ آسان‌تر است.

اين درد وداغ‌ها با همة تلخي و ناباورانه بودن، دير يا نسبتاً زودتر تسلّي يا تسلّي‌گونة خود را مخصوصاً با مرهم تسلّي‌بخشي و همدردي‌ها و همدلي‌هاي صميمانة خويشان و نزديكان و دوستان و آشنايان همراه با مرهم شگفت‌آور گذشت زمان، پيدا مي‌‌كند.

آري اين رويدادهاي ناگوار، غالباً پس از طي دوره‌اي از اندوه و حتي افسردگي، به قبول واقعيت مي‌انجامد. در مواردي هم ممكن است افسردگيِ پايدار يا ادواري پديد آورد. مراد اين است كه اندوه را نبايد با افسردگي همسان و يكسان گرفت. به قاعدة منطقي مي‌توان گفت هر اندوهي، افسردگي نيست، يا لزوماً افسردگي در بر ندارد، ولي هر افسردگي، ولو بي‌دليل آشكار، اندوه را به همراه دارد. اصولاً عمده‌ترين و پايدارترين يا حتي ژرف‌ترين افسردگي‌ها، آن‌هايي است كه دليل آشكار ندارد. و از نظر خود بيمار، حتي علّت آشكار هم ندارد. طبق آمار در آمريكا كه روي هم رفته پيشرفته‌ترين كشور جهان (با نظر به وسعت آن) است، از هر ده نفر يك نفر، گاهي، يا همواره، يا ادواري گرفتار افسردگي است. و در سال 1990، هزينه‌هاي درماني مستقيم و غيرمستقيم و هزينه‌هاي ناشي از اُفتِ ‌كاري، يا تحمل زيان پيدا و پنهان يا عدم‌النفع ناشي از انواع افسردگي بالغ بر 43 ميليارد دلار برآورد شده است؛ و بدتر آنكه هم آمار ده درصدي و هم اين هزينه و زيانِ هنگفت رو به افزايش دارد.

 باز طبق آمار، افسردگي در زنان بيشتر از مردان، و اوج آن بين 35 تا 45 سالگي است، كه نشان مي‌دهد يائسگي زنان در اين آمار مؤثر يا مطرح نبوده است. براي افسردگي، بسته به نوع و عمق و مدت و شدّت آن، سه راه درمان متعارف در وضعيت كنوني در جهان وجود دارد. 1) دارو درماني 2)روان‌درماني (از جمله با روانكاوي و گفت‌و گو درماني، معني درماني logotherapy و شناخت درماني cognitive therapy كه به آن بيشتر مي‌پردازيم) و 3) درمان يا شوك الكتريكي. البته گاه جمع بين دو يا سه روش هم، لازم يا ناگزير مي‌شود.

دربارة انواع افسردگي بايد گفت راحت‌ترين تقسيمي كه نگارندة اين سطور يافته است،‌ از اين قرار است: 1) حاد 2) مزمن 3) خفيف 4) عمده كه اين‌ها خود به الف) تك قطبي ب) دو قطبي تقسيم مي‌شود. تقسيم به درجات ريزتر، يا بر شمردن تركيب‌هايي از 1و2و3و4 با الف و ب هم وجود دارد. ولي بسط و بيان علمي آن‌ها در حد بضاعت علمي نگارنده نيست. اينك شرحي از هر يك و سپس تمركز دادن بحث بر يك قسم.

1) افسردگي عمدتاً در پي يك حادثة دردآور و غم‌انگيز رخ مي‌دهد. امكان درمان آن به درجاتي وجود دارد. 2) گاه ممكن است افسردگي حاد به نحو قطعي درمان نپذيرد و به مزمن و ماندگار تبديل شود. 3) خفيف، نوعي از افسردگي است كه زندگي را به تعطيل نمي‌كشد و  حِدّت ندارد. 4) عمده يعني تعطيل كنندة زندگي بيمار.

محض تنوع يا طنز مي‌توان از يك نوع‌افسردگي مزمن كه مادرزاد است و اصولاً شخصيت فردي را تشكيل مي‌دهد سخن گفت. گرفتاران به اين قسم از افسردگي ممكن است نه خود، و نه دوستان و اطرافيان به وجود و بازشناسي آن پي‌نبرند و آن را جزو خُلق و خوي فرد تصور كنند. همة ما بسياري كسان را در ميان جمع دوستان و جمع وسيع‌تر آشنايان خود سراغ داريم كه انسان‌هايي كم‌شور و كم‌تحرك و كم حرف، و كم غذا، و كم خواب، و كم‌كار و طبق ارزيابي ديگران سردرگريبان و بي‌آزار هستند. غالباً نه مي‌خندند،‌ و نه آشنمي‌خندانند. و گويي دَورِ مغز آنان كُند است. البته كندذهن نيستند اما به قول معروف slow-motion [تصوير سينمايي با دَورِ كند يا آهسته شده] هستند. و به ندرت ممكن است كه آدم فرزانه و همه چيزداني كشف كند كه اين عزيزان،‌افسرده‌اند. و اگر به خودشان بگوييد، طبق عادتشان كه نرم‌گويي و نرم‌خويي است، با خودداري، لبخندي ناشي از خجالت، و نه نشاط و چيزهاي ديگر، مي‌زنند و مي‌گويند نخير چيزيم نيست. و به نظر مي‌رسد كه اين نرم‌گويان نرم‌خو را بايد دستكاري نكرد و به امان خودشان رها كرد. اين كار هيچ تالي فاسد يا پيامد منفي ندارد.

اما الف) افسردگاني هستند كه نشانه‌هاي افسردگي را بيشتر از آن افسردگان مادرزاد دارند و فرقشان با دوقطبي‌ها اين است كه گروه اول اعم از اين كه افسردگي‌شان ادواري يا استمراري باشد، داراي دوره‌ها يا نوبت‌هايي از شادي و شيدايي نيستند. ب) افسردگان دوقطبي، تظاهرات بيماري‌شان به دو قسم و قطب شاد و غمگين تقسيم مي‌شود. و گفتني است كه بهرة شادي يا نوبت و دوران بسط در اين بيماران، شادي تمام عيار و «سالم» نيست بلكه هيجاني و هيستريك است كه اصطلاحاً به آن mania مي‌گويند. در واقع «شيدايي» است و قابليت آن را دارد كه به سرعت به نقطة مقابلش (قبض) يا حتي در بعضي موارد و بعضي بيماران به خشم يا پرخاش زودگذر ياگاه ـ بسته به رويدادها كه پيش مي‌آيد ـ به گريه تبديل شود.

راهبرد نگارندة سطور در بررسي تيپ اخير افسردگان، راهبردي بر وفق ديددرماني/ شناخت‌درماني توأم با معني درماني است. و اين كه عنوان فرعي مقاله را «نگاهي از درون» نهاده از اين جهت است كه خود به اين نوع افسردگي دچار است، و اين امر به او امكان تجربة بلاواسطه و دست اول از آن را داده است؛ لذا از اين پس به «مورد پژوهي» خود مي‌پردازد و از ضمير اول شخص مفرد استفاده مي‌‌كند.

«من در حدود ده سال است كه به بيماري خود پي‌برده‌ام. يا درست‌تر بگويم همسرم يك روز كه بيش از حد شادي‌زدگي داشتم و مدام به طنز مي‌پرداختم و براي اطرافيان يا دوستان يا مهمانان لطيفه‌هاي پشت سرهم تعريف مي‌كردم و بسيار مي‌خنديدم و مي‌خنداندم و حتي در يك شب كه سه مهمان عزيز داشتيم و برايشان «صد و پنجاه» جوك تعريف كرده بودم، در من نشانه‌هايي از رفتار يا خلق و خو يا احوال غيرعادي تشخيص داد و گفت بدون هيچ چون و چرا بايد به روان پزشك مراجعه كني. قبول كردم زيرا در يك رباعي چنين سروده بودم . . .  كس داور كارِ خويش نتواند بود/ هر كس بود آنكه ديگران مي‌گويند.

در اولين فرصت با مشورت با يكي از دوستان به متخصص اعصاب و روانِ حاذقي مراجعه كردم و شرح حال شادي‌زدگي خود را كه همراه با ميل شديد به پركاري (در زمينه‌هاي كاري خودم) بود گفتم. پرسيد كه آيا هميشه اين حالت را داريد يا نه؟ گفتم خير، بعضي وقت‌ها خيلي ساكت و اندوهگين و بي‌علاقه به كار و زندگي مي‌شوم. پرسيد يعني بعضي وقت‌ها افسرده مي‌شويد؟ گفتم بله. پس از پرس و جو‌هاي ديگر به تشخيص كامل بيماري‌ام رسيد؛ و گفت شما افسردگي دو قطبي (قبض و بسطي) داريد. در آن جلسه فقط يك دارو داد و در جلسة بعدي گفت حتماً به روان‌پزشك مراجعه كنيد. (پزشك اول نورولوژيست برجسته‌اي بود، و بحمدالله هنوز هم هست). روان‌پزشك با سابقه و برجسته تشخيص پزشك اول را پس از سفارش دادن و نتيجه‌گرفتن از چند آزمايش از جمله گرفتن نوار مغزي تأييد كرد و چندين دارو تجويز كرد و گفت داروها را جدّي بگيريد، زيرا هدف اين است كه شما به حالت تعادل برسيد. داروها را تهيه كردم و كم‌كم اين احساس در من پديد آمد كه ارتباطم با واقعيت بيشتر شده است. هر چند ماهي يك بار به همان پزشك ماهر مراجعه مي‌كردم و داروها را كم يا زياد مي‌كرد يا تغيير مي‌داد. با مصرف داروها نوبت افسردگي‌ام‌ را نسبتاً آسان‌تر گذراندم. و فاصله و تقابل شديد بين قبض و بسطم كمتر شد. به پزشك گفتم در پاييز و زمستان دچار قبض و در بهار و تابستان برخوردار از بسط هستم. نظر ايشان چنانكه گفته شد اين بود كه نه شاد/ شيدا و نه افسرده باشم. اما در پاييز و زمستان گذشته افسردگي بي‌دليل مانند هميشه به سراغم آمد. از پزشك و در واقع روان‌پزشك حاذق ـ‌كه ديگر با هم دوست شده بوديم ـ پرسيدم آيا اين بيماري به خاطر پركاري در من پديد آمده است؟ ايشان گفت شايد عكس آن درست‌تر باشد كه پركاري به خاطر بيماري افسردگي دوقطبي، پديد آمده؛ و هاي‌پري hyperactivity= بيش‌فعالي، در بعضي موارد، از علائم و لوازم آن است.

اين را هم بگويم كه از ديرباز از عهد نوجواني تا اكنون كه در آستانة پيري‌ام، به مطالعة آثار روان‌شناسي به معناي عام كلمه، علاقه داشتم. و همين بود كه چند سال پيش، پس از آنكه نگاهم به بيماران افسرده و آدم‌هاي هاي‌پرـ كه پرگويي، سرراست‌ترين نشانة آن است ـ عميق‌تر شد، نظريه‌اي روان‌شناختي به ذهنم رسيد و تدوين كردم و نام آن را «ديد‌درماني» گذاشتم. و طبق اين نظر يا نظريه، معتقد بودم كه بعضي بيماري‌هاي رواني و به ويژه افسردگي و وسواس‌ها و هراس‌هاي بيمارگونه را با تغيير دادن ديد بيمار مي‌توان تغيير داد. و يك مقالة‌ ده ـ دوازده صفحه‌اي به انگليسي دربارة آن نوشتم و خيال داشتم آن را در مجلة روان‌شناسي چاپ كنم. ولي گمش كردم و هنوز روايت‌ فارسي هم براي آن ننوشته‌ام.

نخستين باري كه نظرية من به موردي از تجربه برخورد كرد، اين بود كه يكي از دوستان جوان و بسيار با فرهنگم در يكي از ملاقات‌ها به من گفت اگر نتوانم او را قانع كنم، تا يك هفتة ديگر خودكشي خواهد كرد. بنده به ياد «ديددرماني»، خود افتادم و گفتم دوست عزيز اگر قانعتان نكردم‌ دست به اين كار بزنيد، ولي قول بدهيد اگر قانعي شديد، فكر اين كار خانمانسوز را براي هميشه كنار بگذاريد. قبول كرد و در حدود 15 دقيقه صحبت كرديم، كه ناگهان دستش را با حالت قانع‌شدن به طرفم دراز كرد و با لحني استوار و قاطع گفت: قول مي‌دهم كه تا زنده هستم هرگز فكر اين كار را نكنم.

سپس با يكي از نزديك‌ترين و با فرهنگ‌ترين دوستانم كه مطالعات گسترده‌اي در فلسفه و انواع مكاتب روان‌شناسي دارد، داستان آن دوست و ضمناً نظرية ديددرماني خود را بيان كردم. خنده‌اي كرد و گفت اين نظرية شما، شكل خيلي كامل‌تر و علمي‌تري دارد كه به آن شناخت‌درماني cognitive therapy مي‌گويند و واضع آن روان‌شناس بزرگ و معاصر آمريكايي ا. تي. بك Aaron T. Beck است، و كتابي به همين نامِ «شناخت درماني» منتشر كرده است ) كه در سفر بعدي خود نسخه‌اي از آن را به ايران آوردند(. هم ايشان شايد با الهام از «شناخت‌درمانيِ» بك و افزودن اطلاعات علمي بر آن، سيگار را كه اسيرش بودم، با يكي دو بحث روشنگر و ديده‌گشا از دستِ من انداخت.

نظرية «ديددرماني» ‌بنده بيشتر از نظرية «معني درماني» مايكل فرانكل اثر برده است كه كتاب در جست و جوي معناي او دو ترجمه به فارسي دارد.

من با «ديددرماني» به بعضي افسردگان، اعم از يك قطبي، يا دوقطبي، نيز به خودم مددهايي رسانده‌ام.

به يك دوست افسرده گفتم مي‌داني چرا افسرده‌اي گفت نه، گفتم من هم به طريق اولي نمي‌دانم. اما بيا گپي باهم بزنيم. گفت با آنكه روحيه ندارم، ولي حرف شما را اطاعت مي‌كنم. تشكر كردم و در دل گفتم خدايا مدد برسان تا اندكي ديدش را تغيير دهم تا به تبع آن، افسردگي‌اش لااقل تخفيف پيدا كند.

در نخستين پرسش از او پرسيدم آيا بينايي خودت را ديده‌اي؟

جا خورد و گفت نه. گفتم هم نديده‌اي و هم نمي‌تواني ببيني؛ زيرا حداكثرش اين است كه مي‌روي و جلوي آيينه مي‌ايستي و تصوير خودت را در آينه مي‌بيني. گفت خوب، در همان آينه بينايي خودم را هم مي‌بينم. گفتم دوست عزيز دقت كن شما در آيينه تصوير خودت را مي‌بيني و چشم‌هايت را. اما بينايي‌ات را نمي‌بيني و نمي‌تواني ببيني. اما از اين گذشته مقصود من اين بود كه تو را به يك نعمت و دارايي و گنج شايگان و رايگان توجه بدهم. از جمله به بينا بودنت. و ازت مي‌پرسم اگر صدميليارد دلار و بلكه دو يا ده چندان ثروت داشته باشي، و بينايي‌ات به خطر بيفتد، و در معرض نابينايي قرار بگيري، و به فرض فقط يك جراح در جهان بتواند بينايي‌ات را به تو بازگرداند و بگويد براي عمل جراحي‌اش، تمام ثروت تو را به عنوان دستمزد مي‌‌گيرد، آيا حاضري اين كار را بكني؟ گفت بدون شك.

خلاصه داستان را كوتاه كنم. مي‌توان نظير اين بحث‌ها را با افسردگان داشت و «داشته‌ها و دستاوردها»ي آنان را به آن‌ها يادآور شد، تا شُكر نعمت و حديث نعمت لااقل باعث ژرف‌تر ديدنِ نعمت و نعمت‌هاي فراواني كه دارند و از آن‌ها براثر عادت غافل مانده‌اند، بشود.

بعضي از روانكاوان معتقدند كه انسان فرهيختة امروز را نمي‌توان روانكاوي كرد. به نظر من بهتر است در چند جمله اصول و اساسِ ديد/ شناخت درماني را با انسان فرهيخته‌اي در ميان نهاد كه سپس خود، كار خود را دنبال كند. از تفاهم يافتن با آدم‌هاي كمتر فرهيخته يا حتي نافرهيخته هم نبايد نوميد بود. درمان دارويي را هم به هر نحو و تا هر زمان كه روان‌پزشك لازم بداند بايد ادامه داد.»

 

 

 

نظر دهيد

 
       
 

صفحه اصلي   |   دربارۀ ما   |   پيوند ها   |   تماس با ما

نقل مطالب با ذكر منبع آزاد است.