|
مدل زيستي ـ روانيـ
اجتماعي(Biopsychosocial)
بيماري را نتيجة مستقيم عوامل فوق نميداند بلكه تلاش ميكند
فهمي گستردهتر از بيماري و درمان را براي بيمار و درمانگر
فراهم كند. به زبان سادهتر، هم درمانگر و هم بيمار، براي
رسيدن به مفهومي تقريباً مشترك از ناخوشي و درمان، بهتر است
نگاهي فراگير به موضوع را هدفگيري كنند و همزمان به همة ابعاد
مهم اختلال بپردازند. البته بايد بايد توجه داشت كه رسيدن به
چنين رويكردي، مانند هر نظرية جديد، نيازمند زمان و مهمتر از
آن مقدمات ذهني و فرهنگي است. اين مقدمات، در كشور ما، همزمان
با ساير نقاط جهان در تكاپوي همهگير شدن است و با وجود موانع
مختلف، در غالب نواحي كشور توسط همكاران روانشناس و روانپزشك
پيگيري ميشود.
درمان اختلالات رواني
پيش از پرداختن به درمان، مثالهايي را از تجارب خود در برخورد
با بيماران يا خانوادههاي آنان نقل ميكنم و بعد، براساس
مقدمات پيش گفته، به ادامة بحث ميپردازم. براي پرهيز از
سوءتفاهم، در هر مثال اندكي تغيير ايجاد شده است تا شائبة
فقدانِ رازداري پيش نيايد.
مثال اول: پدر و مادري
جوان و داراي تحصيلات دانشگاهي، كودك شش سالة خود را براي
بررسي تشخيصي و درمان مسائل رفتاري به همراه آوردهاند. پس از
اينكه درمانگر تلاشي ناموفق را براي برقراري ارتباط با كودك
پشتسر ميگذارد، والدين سعي ميكنند به تنهايي، بدون حضور
كودك، مشكلات وي را گزارش كنند. در اين حين كودك مكرراً وارد
اتاق شده و با سر و صداي زيادي همة اشياي روي ميز پزشك، گلدان
و ... را به هم ميريزد و تلاش والدين براي آرام كردن او به
جايي نميرسد. در پايان، پدر و مادر متفقاً از درمانگر
ميخواهند كه كودك را «گفتار درماني» كند. (منظور والدين،
طبعاً رواندرماني است ولي ذهنيت آنان بيشتر به «حرفدرماني»
راه ميبرد.)
مثال دوم: مرد جواني كه از علائم افسردگي مزمن رنج
ميبرد، پس از گذراندن چند جلسة رواندرماني، ترجيح ميدهد كه
درمانگر جديدي را انتخاب كند. درمانگر پيشين نتوانسته است
بيمار را متقاعد كند و براي درمان بيمارياش، از دارو استفاده
كند. با وجود تجربة قبلي، مرد جوان اصرار دارد كه «مشاوره» شود
و تمايلي به مصرف دارو ندارد. بيمار شديداً آشفته است و تمركز
كافي براي شنيدن حرفهاي درمانگر ندارد ولي چون شنيده است كه
«داروهاي اعصاب عوارض زيادي دارند» به سختي مجاب ميشود كه
درمان را با دارو شروع كند.
مثال سوم: بيمار داوطلب
آزمون سراسري است ولي به دليل اضطراب شديد، دچار بيخوابي،
فقدان تمركز و نااميدي شده است. خانواده اصرار دارند كه بيمار
«بايد خودش به خودش كمك كند» و فرياد كمكطلبي فرزندشان را
نميشنوند.
در مثالهايي كه ذكر شد، بيمار يا خانوادة او درگيريهاي ذهني
دارند كه سخت نيازمند اصلاح است. كودكِ بيش فعال، بچه بدي
نيست. قصد آزار پدر و مادر را ندارد، و در اين مقطع زماني،
توانايي استفاده از حرفهاي درمانگر را نيز ندارد. درمانگر او
راه خاصي نميداند كه طفلِ فاقدِ تمركز و پرانرژيِ مورد اشاره
را آرام و سر به راه كند.
جوان افسرده نيز گوشش از از نصيحت و اندرز پر است. به گفتة
خودش، برنامههاي آموزشي صدا و سيما هم حداكثر 24 ساعت او را
آرام ميكند و بعد همة آن آموختهها به فراموشي سپرده ميشود و
افسردگي مجدداً بر تمام وجود او حاكم ميشود. با اين حال
نميخواهد با مصرف «داروهاي آرامبخش»فقط «بخوابد.»
داوطلب آزمون سراسري مشكلات بيشتري دارد.
وسواسهاي فكري و عملي، عدم تمايل به رشتة مورد علاقة والدين،
افسردگي و احساس مداوم پوچي و بيهدفي در كنار يك تجربة ناموفق
عاطفي از ديد والدين پنهانمانده است. فرزند ديگر خانواده، تحت
درمان با داروهاي روانپزشكي است و عوارض ناشي از آنها را هم
نشان داده است. پدر و مادر هيچ تمايلي ندارند كه فرزند ديگرشان
نيز «مثل يك تكه گوشت» در گوشهاي از خانه بيفتد. يك مقايسة
نادرست، مشكل دو بيمار را يكسان ارزيابي ميكند و بالطبع در
برابر درمان ايجاد مقاومت ميكند. در اين مورد و مثالهاي
مشابه، كمي وقت گذاشتن براي آموزش بيمار و خانواده، در اكثر
مواقع راهگشا خواهد بود. |