به قلم علی میرزایی
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
کاری دشوار بر عهده من – سردبیر نگاهنو – گذاشته شده است: نوشتن درباره همکاری جوان که امروز از میان همکاران نگاهنو رفته است؛ نوشتن درباره همکاری که دختر من هم بود. و من تکلیف دارم که در نگاهنو درباره آن مهتاب میرزائی بنویسم که همکارمان بود.
مهتاب، هنگامی که نگاهنو در مهر ماه ۱۳۷۰ متولد شد، ۱۰ ساله بود. در۱۸ آبان ۱۳۶۰ در تهران به دنیا آمد.با مقدمات زبان فرانسه و زبان انگلیسی خیلی زود – زودتر از پایان پنج سالگی- آشنا شد و زیر نظر دو استاد مبرّز و زبده (خانم یاسمن توکلی و خانم ژاله ضرغام) تا آنجا ادامه داد که در این دو زبان خارجی،در پایان دوره راهنمایی تحصیلی، کوچکترین مشکلی برای نوشتن، خواندن و سخن گفتن نداشت. تحصیلات رسمیاش را تا پایان دوره لیسانس ادامه داد. از همان دانشگاه و دانشکدهای مدرک کارشناسی گرفت که پدر گرفته بود: دانشگاه تهران، دانشکده حقوق وعلوم سیاسی؛ با این تفاوت که پدر در رشته حقوق سیاسی درس خواند و دختر در رشته حقوق قضایی. درکنکور سراسری نمیدانم نام اش را در روزنامهها به عنوان نفر هفتم اعلام کردند یا نفر هشتم، امّا این را میدانم که نفر ششم شده بود، ولی وقتی که روزنامهها درآمد،نفر ششم نبود!
پانزده ساله بود که نخستین ترجمهاش، در ۶ صفحه، با عنوان«پرل باک: نویسنده انسان دوست» نوشته کاتاپولیت، پس از ویرایش رضا رضایی، در نگاهنو (شماره ۳۲،بهارسال ۱۳۷۶) منتشر شد. بلافاصله چند دوست و همکار تلفن کردند و هر کدام با کلماتی که یک مضمون داشت از من پرسیدند که آیا «مهتاب میرزائی» نام مستعار «علی میرزائی» است؟ پاسخ دادم: نه ! مهتاب میرزائی همکار جوان سال و تازه ماست و قرار است از این پس برای نگاهنو ترجمه کند.دوستان و همکاران، باور نمیکردند، زیرا می دانستند که مهتاب پانزده ساله است و چنین ترجمه ای را از او ناممکن میدانستند.
همکاری مهتاب با نگاهنو ادامه داشت، از جمله نوشته هایی از هانا آرنت درباره هایدگر و از سوزان سونتاگ درباره امریکا و واقعه ۱۱ سپتامبر را برای نگاهنو ترجمه کرد، و آخرین ترجمهاش با عنوان «یکی داستان است پُرآب چشم-۱» که مصاحبه ای بود با استیون کینزر، نویسندۀ کتاب همه مردان شاه که در نگاهنو شماره ۶۰ ( بهمن ماه سال ۱۳۸۲) منتشرشد. ترجمه و انتشار این مصاحبه سبب شد که استیون کینزر، (که کتاب اش با چند ترجمه به فارسی در آمده است) نسخهای از کتاب اش را امضاء کند و با این نوشته برای مهتاب بفرستد: “تقدیم به مهتاب میرزائی، با سپاسگزاری و امید به آینده. زنده باد ایران!” آن شماره نگاهنو که ترجمه مهتاب در آن به چاپ رسیده بود به دست کینزر رسیده بود.
با مرگ مهتاب در صبح روز ششم تیر ماه ۱۳۸۵ نگاهنو و من همکاری بسیار مستعد و توانا را از دست دادیم. او، به گفته دوست و همکار عزیزم آقای عبدالحسین آذرنگ که مهتاب را خوب میشناخت،هوشی کم نظیر داشت و حساسیتی نازکتر از نازکترین چینیها؛ بیش از هرکاری، کتاب میخواند، و عمدتاً به زبان انگلیسی. با موسیقی و فیلم و تئاتر نه فقط باهدف گذراندن اوقات فراغت، بلکه چون وظیفهای عبادت گونه، سروکار داشت. به جرأت میگویم که کلیه آثار معتبر سینمای روز جهان را میدید و هر سال مشتری پرو پا قرصِ جشنواره فیلم فجر بود. از صبح تا دیرگاهِ شب، از این سینما به آن سینما.
آزاداندیش و آزاد منش و بویژه مدافع حقوق انسانهای ضعیف بود. وطن خود را عمیقاً دوست میداشت و این دوست داشتن را به صورت اصراری غریب به ادامه اقامت در ایران نشان میداد.تنها عاملی که او را به ترک ایران و به سوی تحصیل در دانشگاههای خارجی میکشاند ادامه تحصیل در رشته «حقوق بشر» در دانشگاهی معتبر بود. ولی موفق به اخذپذیرش در این رشته نشد. معدود دانشگاههای معتبری که چنین رشتهای را در برنامه درسی خود داشتند به او پاسخ دادند که جز ۲-۳ درس، بقیه درسهایی را که در دانشگاه تهران خوانده است نمیپذیرند، و باید از ابتدا شروع کند؛ و این برای مهتاب مشکل بود. با اینکه امکان ادامه تحصیل اش در رشته های حقوق و ارتباطات در دو دانشگاه معتبر خارجی برایش فراهم آمده بود، به سر بردن در ایران را به ادامه تحصیل درخارج از ایران ترجیح داد و برای ادامه تحصیل در رشته روابط بین الملل در دانشگاه علامه طباطبایی نام نوشت. کلاسهایی که قرار است از مهر ماه ۸۵ شروع شود و او قطعاً یکی از دانشجویان آن دوره بود.
به وکالت دادگستری نیز تن در نداد. او، در این مورد نیز پا جای پای پدر نهاد. معتقد بود که با غفلتی کوچک و به طمع ماديّات ممکن است به دفاع از کسی برخیزد که حق ندارد، و در مقابل استدلال من که میگفتم: تو میتوانی انتخاب کنی، میتوانی چنین پروندههایی را نپذیری، از من میپرسید: پس چرا خودت که دفترچه وکالت هم داشتی نرفتی وکالت بکنی؟ و من پاسخی برای او نداشتم. بدین ترتیب، تکلیف قضاوت کردن در دادگستری ( که رشته تحصیلیاش اقتضاء میکرد) نیز روشن بود!
مهتاب، از دیدگاه آن گروه از همکاران نگاهنو که او را می شناختند، و از نظر استادان و دوستان فرهیختهاش انسان مستعدی بود که می توانست در عرصههای حقوق، هنر، ادبیات، و ترجمه، آیندهای درخشان برای خود رقم زند و خدمتگزار فرهنگ و جامعه خود شود، امّا او، برای ادامه زندگی، مرگ را برگزید، و دست کم، این بار بدون اَمر و نهيِ من وما و شما و ایشان؛ بلکه به اختیار و آزادانه. جاناش از این کره خاکی پرواز کرد، چراکه این جهان را و آنچه در اطرافاش میگذشت تحّمل ناپذیر میدید. او،به واقع، به گفته دوست و همکار عزیزم احمدرضا احمدی، «از این جهان گریخت».
مهتاب در توسعه یافتهترین و مُرفّهترین کشورهای جهان، در هر قدم، نشانه های فقر وتنگدستی و چهرههای مچاله شده انسانهای استثمار شده مهاجر- تبعیديِ جهان سومی و حتی شهروند همان جامعه را نشان میداد و بر وجود استثمار، حتی در جوامعی که مدّعی رعایت حقوق بشر هستند،پای میفشرد؛ و در این سرزمین نیز که عاشقانه دوستاش داشت، از فاصله طبقاتی، تبعیض، تحمیق، قانون شکنی، بی عدالتی و هر آنچه شایسته انسان و اجتماع ما نبود و بر انسان ایرانی و اجتماع ما تحمیل شده بود، عذاب میکشید و به نوعی بیزاری و نفرت از زندگی در جهانی رسیده بود که اساساش بر استعمار و استثمار انسانهاست ؛ و دست آخر آنکه غمخوار و تیماردارِ تمامی دوستان و آشنایان دور و نزدیکی بود که از درد وغم شان با خبر میشد.نسبت به وضعیت و سرنوشت آنان، احساس وظیفه می کرد، و این احساس را به مرحله عمل در میآورد. بارها میدیدم و خود می شنیدم که به چهار گوشه دنیا تلفن میکرد تا از حال و روز دوستان بیمار یا گرفتارش خبر بگیرد وتا جایی که میتوانست به آنها کمک فکری می کرد. و خانه ما محل و مأمن همسن و سالهایش بود که معضل یا مشکلی روحی و خانوادگی و اجتماعی پیدا میکردند. و چنین انسانی، در بیست و چهارسالگی، از میان ما رفته است. جای خالی او را چگونه می توان پر کرد؟
من، – در اینجا به عنوان سردبیر نگاهنو – بسیار متأسف هستم که چنین همکار ارزنده و مردم دوستی را از دست دادهام. سال گذشته(۱۳۸۴) در اواخر پاییز، روزهای بدی را می گذراندم. یکی از علتها، نزدیک شدن به نخستین سالروز مرگ مادر بود(۳۰ آذر). از ادامه زندگی نومید شده بودم و افسردگيِ سنگینی دامنگیرم شده بود. با مهتاب، که تنها همدم من در خانهمان بود، چندبار در این مورد سخن گفتم. او در شب تولدم (۲۶ آذر) هدیهای به دستم داد. باز کردم. قابی بودکه در داخل آن،با خطی خوش، بخشی از شعرِ «در گلستانه» سهراب سپهری را مهتاب داده بود برایم نوشته بودند:
زندگی خالی نیست / مهربانی هست / سیب هست / ایمان هست.
آری / تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
و من که در روزهای تیر ماه ۱۳۸۵ کار شاّقِ نوشتن متن سنگ مزار او را نیز باید انجام می دادم و سرگشته و سرگردان بودم که چه بنویسم، تفائلی به هشت کتاب سهراب سپهری زدم. شگفت اینکه شعرِ «درگلستانه» آمد و درست دنباله « تا شقایق هست زندگی باید کرد.» و من همان را بر سنگ مزار او نوشتم:
در دل من چیزی است/ مثل یک بیشه نور/ مثل خوابِ دم صبح/ و چنان بی تابم/ که دلم می خواهد/ بدوم تاته دشت/ بروم تا سرکوه/
دورها آوایی است/ که مرا میخواند.
جسم مهتاب در گورستان بهشت زهرا، قطعه ۴۹ آرمیده است، و روحاش دوید تا ته دشت، رفت تا سرکوه، و به سوی آواهایی که در آن دورها او را فرا میخواندند.
روانش شاد باد.
به نقل از فصل نامه نگاهنو، شماره ۷۰
