مهتاب

تابستان داغ پُر هیاهو و کشدار

تابستان هنگامی ساکت شد

که دخترک با چشمان سیاهِ پهناور

که طعم عسل داشت

با سرعتی سحابی

که ابر از آسمان خانه‌ی ما گریخت

از این جهان گریخت.

دم به دم نفس نکشید.

آن زنان

او را روی نردبانی خواباندند

تا از روحش عکس بگیرند

به روی تکه‌ای چوب او را خواباندند

چوب سراسیمه آغشته به خونِ دخترک شد.

از عشق به هستی و نیلوفر و اطلسی‌ها مرده بود.

از پنجره می‌دیدم

پدر سر دختر را

در دست گرفته بود

که به چوب اصابت نکند

پدر با گیسوان سفید

دیگر نمی‌دانست کدام سر، کدام دختر.

آن کس که بر چوب خوابیده بود

آرمیده بود.

دیگر نه همسایه‌ی ما بود

نه دخترِ پدر.

او به جهانی دیگر تعلق داشت

آن جهان نامرئی

که کسی از آن بازنگشته است.

در آفتاب تابستان مُرد

اگر چه نامش مهتاب بود.

چه روز کِشدار و بی رحمی بود.

اگر استغاثه‌هاو فریادهای

زنان و مردان و دختران و پسران نبود

این روز کشدارِ ششمِ تیر

قصد نداشت به پایان برسد.

پسران و دختران

در شب هنگام که این روز کشدار گُم شد

بر جای روح و جسمش شمعها افروختند

روز کشدار از نور شمعها گریخت

سرانجام شب

با حوصله آمد.

ما همسایگان فقط قادر بودیم

در خفا و آشکار گریه کنیم.

احمدرضا احمدی
به یاد مهتاب میرزائی

۶ /تیر /۱۳۸۵